یادداشت اختصاصی برای ایران پزشک:
نویسنده:
کیانوش جهانپور، پزشک و کارشناس رسانه و سلامت
به گزارش خبرنگار ایران پزشک، پاییز تهران بود و خشخش برگهای چنار در خیابان ولیعصر، سمفونیِ خستگی شهر را مینواخت. مهر ماه سال هزار و چهارصد؛ روزهایی که غبار اندوه پساکرونا هنوز بر شانههای شهر سنگینی میکرد و امید، کالایی همچنان کمیاب بود. دکتر مسعود پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و به شهری مینگریست که ضربان قلب سلامتش تند، اما نامنظم میزد. حکم مأموریتی که روی میز انتظارش را میکشید تنها یک ابلاغیه اداری نبود؛ دعوتنامهای بود برای سفری ادیسهوار، برای یافتن کیمیایی که شاید مرهمی باشد بر زخم کهنه بیعدالتی در سلامت. مسعود کیف چرمیاش را بست، او نمیرفت که با سوغات فرمولهای خشک بازگردد، او عازم بود تا ببیند جهان با رنج انسان در بستر بیماری چه کرده و چرخی بیاید که دوباره نباید اختراع کرد.
نخستین منزل مسعود، قاهره بود. شهری که تاریخ در کوچه پسکوچههایش نفس میکشید، اما کمرش زیر بار جمعیت ۲۰ میلیونی و معیشتشان خم شده بود. مسعود در سایه اهرام با پزشکی مصری چای نوشید که با لبخندی تلخ میگفت: ما قانون زیبایی نوشتیم، صندوقهای متعدد بیمه سلامت را هم یکی کردیم تا وحدت رویه بسازیم، اما از یاد بردیم که وحدت بدون پشتوانه مالی، خانهای بر باد است. مسعود دید که تمرکززدایی بدون سلاح بودجه پایدار در برابر هیولای تورم، شکستی پیشبینی شده بود و بیمار، نهایتاً باز هم دست در جیب خالی خود میبرد. آنجا بود که مسعود نخستین درس سفر را بر سر و سینه حک کرد: ساختار زیبا بدون ملات منابع پایدار، آواری است بر سر فرودستان!
بادهای اقیانوسی او را اما به کیپتاون در آفریقای جنوبی رساندند. سرزمینی که تضاد در آن فریاد میکشید، سرزمین سوخته اما رسیده از آپارتاید. مسعود به چشم خود دید که چگونه یک خیابان، مرز میان دارا و ندار شده است. یک سو بیمارستانهای خصوصی و بخش های VIP که میدرخشیدند و سوی دیگر درمانگاههای حلبیآبادها و حاشیه که صف انتظارش احتمالا تا افق امتداد داشت. رویای ادغام این دو ملت، پشت سد محکم منافع بخش خصوصی زمینگیر شده بود. سیلیِ بیدارکنندهای بود: اگر نتوانی بخش خصوصی را همسفر کنی و ریسک را در استخری واحد تجمیع نمایی، نظام ارجاع تنها به حصاری بدل میشود که فقرا را در خود حبس میکند و اغنیا را آزاد میگذارد.
مسافر قصه ما راه شرق را پیش گرفت و در هیاهوی رنگ و ادویه هند گم شد. دهلی، شهر وعدههای بزرگ بود. طرح غولآسای آیوشمان بهارات که قرار بود چتر حمایتی نیم میلیارد انسان باشد. پیرمردی روستایی کارتی طلایی را با غرور نشان میداد و از پرداخت هزینههای بستری توسط دولت گفت، اما وقتی مسعود سراغ طبیبش را گرفت، پیرمرد به جاده خاکی و خالی روبهرو اشاره کرد که تا ناکجا آباد ادامه داشت. هند پول را به بیمارستان تزریق کرده بود، اما فراموش کرده بود که سلامت از خانه کاهگلی روستا آغاز میشود نه از تختهای آیسییوی فورتیس. مراکز بهداشت خالی از پزشک بود و بودجه در هزارتوی بروکراسی طویل و دراز هندی گم شده بود. مسعود یادداشت کرد که کارت بیمه بدون حضور طبیب، کاغذپارهای است برای باد زدن صورت در گرمای شرجی هندوستان.
مسیر مسعود به دور دستها در شرق به سوی مجمعالجزایر فیلیپین ادامه یافت. سرزمینی تکهتکه که درسی یگانه داشت. فیلیپینیها بیپروا بر گناه مالیات بسته بودند؛ درآمد حاصل از سیگار و الکل مستقیماً به رگهای نحیف سلامت تزریق میشد. ایدهای درخشان که البته در جغرافیای سخت و در برابر موج مهاجرت پزشکان و پرستاران، کافی نبود. مسعود نوشت: پول پایدار شرط لازم است، اما آن هم کافی نیست؛ وقتی طبیب نتواند در جزیرهای دورافتاده معیشتی در خور داشته باشد، هیچ قانونی قادر به حبس او در جزیره نخواهد بود.
اما تلخترین فصلِ روایت سفر مسعود در جایی دیگر آن هم در کاراکاس رقم خورد. ونزوئلا، ثروتمند دیروز که اکنون در ظلمات تحریم و فساد دستوپا میزد. مسعود طرحهایی را دید که با شعارهای پرشور انقلابی آغاز شده بود، اما اکنون قفلهای زنگزده بر در درمانگاههایش خودنمایی میکرد. اقتصاد که فرو ریخت، سلامت نخستین قربانی بود. آنجا بود که مسعود با تمام وجود لمس کرد که عدالت درمانی، شعار نیست، ریاضیات است عدد و رقم. تکیه بر دلارهای نفتی بدون نظامِ مالیاتیِ صحیح، ساختن بنایی جدید در کنار باروی قبلی هم سرابی بود که ونزوئلا را بلعیده و پزشکان خانواده باقیمانده را به مأمور ثبت فوتیها بدل کرده بود.
پس از عبور از این دالانهای تاریک و دریاهای مواج، مسعود به شرق بازگشت در جستوجوی بارقههای نور. تایلند؛ اما ایستگاه امید بود. کشوری نه چندان متمول که در وسع خود شاید معجزه کرده بود. مسعود دید که چگونه دولت، حساب خریدار را از ارائهدهنده خدمات جدا کرده است. آنجا به پزشک پول نمیدادند که مریض درمان کند، پاداش میدادند تا جمعیتش را سالم نگه دارد. منطق پرداخت سرانه، کاری کرده بود که پیشگیری برای طبیبان سودآور باشد.
مسعود گرمای تایلند را به مقصد سرمای بالتیک طی کرد. در سرمایِ استونی، مسعود آینده را ملاقات کرد. تالین شهری بود که در آن کاغذ به تاریخ پیوسته بود. آنجا پزشک خانواده نه یک کاتب که تحلیلگر داده بود. پرونده سلامت ملک طلق دولت و بیمه و بیمارستان نبود، متعلق به خود شهروند بود. سیستم هوشمند بود؛ هر کجی در مسیر ارجاع بیسروصدا هزینهها را برای خاطی بالا میبرد. مسعود در سکوت اتاقهای سرور دریافت که راه نجات از کوه کاغذبازی نمیگذرد، بلکه از بزرگراه دادههای شفاف و پرونده الکترونیک عبور میکند؛ جایی که هیچ امضای طلایی پنهان نماند.
در راه بازگشت، توقیفی لاجرم در استانبول داشت. در ترکیه، مسعود جسارت جراحی را دید. ترکها مطبهای خصوصی پزشکان دولتی را گروه مهر تعطیلی زده بودند تا به قول حکما تعارض منافع بخشکد، اما چنان دستمزدها را هم ارتقا داده بودند که کرامت طبیبان حفظ شود. او فهمید که نمیتوان از پزشک انتظار ایثار مادامالعمر داشت؛ باید منافع او با سلامت مردمان گره بخورد.
و سرانجام سال هزار و چهارصد و چهار، مسعود به تهران بازگشته است. موهایش سپید و خطوط چهرهاش عمیق، اما نگاهش استوارتر از همیشه. او در واپسین گزارش نه آمار داد و نه ارقام خشک؛ او قصه رنج و راه و رهایی را روایت کرد.
او گفت: راه نجات ما نه در تقلید چشم بسته است، نه در تعمیم بی قاعده و نه در انکار تجربه بشری در چهارچوب این جهان خاکی. ما باید چهار ستون را در این خاک و در این سرزمین محکم کنیم: نخست اینکه تمام جیبهای سلامت باید یکی شود؛ بودجه هم باید از مالیات پایدار بجوشد نه از نفت لرزان. دوم آشتی با بخش خصوصی؛ نه با پرچم تسلیم که با راهبرد خرید هوشمندانه خدمت. سوم اما تغییر جایگاه پزشک و تیم پزشکی خانواده؛ او نباید نگهبانی باشد که مردم را پشت در معطل میکند، بلکه باید وکیل دلسوز سلامت باشد و این یعنی اصلاح نظام پرداخت به نفع پیشگیری و آخر اینکه بدونِ نورافکن شفافیت و پرونده الکترونیک، ما فقط در تاریکی تیر میاندازیم.
مسعود سخنش را پایان داد و از پشت پنجره به غروب تهران در فلامک نگریست. او بذر امید را از چهار گوشه جهان گرد آورده بود و میدانست که کاشتن و پروراندن آن در این خاک، دشوارترین بخش سفر است. اما حسی در عمقِ جانش میگفت که این بار شاید طرحی نو درانداخته شود تا درد بیماری، تنها رنجِ بیمار باشد، نه بیپولی و حیرانی و سرگردانی و هزار وعده خوبان که یکی وفا نکند.
پایان پیام/